سیدعلی و فاطمه الساداتسیدعلی و فاطمه السادات، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات (((علی و فاطمه ))) ما

تولد یک سالگی علی و فاطمه به شمسی

امروز ١ اسفند هست و تولد شما به شمسی هستش دیشب به علی گفتم برو کلاهتو بیار بریم ددر و باورم نشد دیدیم علی من با زانو از اونور پذیرایی داره کلاه بدست میاد پیشم و من به خاطر بزرگ شدن بچه ام خیلی خیلی خدارو شکر کردم و کلی ماشا الله گفتم و  سریع به بابایی گفتم و بابایی مارا برد ددر  همراه مامان جون و به مناسبت تولدتون  رفتیم اول کیک خامه ای خرییدیم وخوردیم تویه ماشین  و بعدشم رفتم و پیتزا خوردیم خیلی خیلی خوش گذشت امروزم واکسن ١ سالگیشونا زدیم تویه بازو بود علی بیشتر دردش امد خدایا شکرت بچههام یکساله شدن خدایا هرچه شکرت کنم کمه چطوری ازت تشکر کنم با چه زبونی خدای مهربونم چه نعمتهاو رحمتهایی را ...
1 اسفند 1390

خوابیدن عسلهای مامان

روش خوابیدن شما وروجکای مامان هنوزز پیش مامانی میخوابید مامان وسط میخوابه و شما دوطرف مامان فاطمه جون که خیلی حرکت میکنه تو خواب و دوست نداره پتو روش بندازم گرمایی حسابی علی اقا دوست داره پتوشا بغل کنه و بخوابه تازه سرشم گاهی میکنه زیر پتو فقط یکبار تو تختتون خوابیدید و من خوشحال شدم که مستقل شدید ولی وقتی بیدار شدید کلی گریه کردید اخه ترسیدید حالا فعلا پیشم بخوابید عزیزای مامان   اولین باری که تو تختتون خوابیدید علی ماشاالله تو خوابیدن مستقل هست برعکس فاطمه خیلی اذیت مامان میکنه تا بخوابه در عوض علی وقتی فاطمه خواب هست و خودش بیدار چهار دست وپا تند میره و میافته روی فاطمه و بیدارش میکنه و همش باید مواظب باشم یکبار فاطمه...
30 بهمن 1390

ورود به اماکن ممنوعه

 الان ١١ ماهتونه علی جون دوست داری همه جا بری مخصوصا جاهای ممنوع هرجایی که کلی مانع بزارم جلوش که نتونی بری بلاخره موفق میشی راههای مختلف برای رسیدن به هدف را کشف کنی و ابجی فاطمه را هم با خودت میبری و بعد سر رسیدن به هدف دعواتون میشه    الان ١٠ ماهتونه یکی دیگه از اماکن ممنوعه که با اینکه کلی وسیله گذاشتم که دستتون به تلویزیون نرسه بلاخره موف شدید ولی الان مامان گهوارتونا گذاشته هههههههههههه فعلا موفق نشدید   ...
16 بهمن 1390

ماشین بازی

این بنز خاور را بابایی براتون خریدو خیلی اونا دوست دارید اول علی یاد گرفته بودخودش  داخلش بشین و حالا فاطمه خانومم یاد گرفته تازه گاهی دعواتونم میشه ولی خیلی وقتها هم باهم بازی میکنید علی میشینه فاطمه حلش میده گاهیم فاطمه میشینه و علی اقا حلش میده جدیدا که داخلش میایستید و کارهای خطرناک میکنید برعکسش میکنید و خیلی دوستش دارید در ادامه میبینید شیرین کاریهاتونا ...
16 بهمن 1390

بازی با روروک

الان ١١ ماه ونیمتون هست و حسابی شیطون شدید از مبلا بالا میرید از روروکتون بالا میرید رو دسته مبل میشنید و تا حالا دوبار افتادید علی اقا که خودش میاد بیرون و میره داخل روروک و حتما یاد فاطمه جونم میده     ...
16 بهمن 1390

لباس شیر خواران علی اصغر

مامان جون براتون لباس گرفته بودن که تو مراسم حضرت علی اصغر شرکت کنیدو این لباسها را تنتون کنیم ولی ما نشد بریم  شهر مامانی بابا همینجا بردمون امامزاده و  اونجا به امام حسین شهادت علی اصغر را تسلیت گفتیم  حالا که مادر شدم  بیشتر میفهمم  همسر امام حسین چه حالی داشته اونروز .هر چی لعنت بفرستی بر قاتلین  کمه. خدا جوابشونا بده برای همین مامان جون وقتی امد پیشمون لباساتونا اورد و منم برای تبرک تنتون کردم ولی از بس تکون خوردید نذاشتید خوب عکس بگیرم ...
12 بهمن 1390

ابله مرغون گرفتن بچهها

در ١١ ماهگی بعد از برگشتن از مشهد فاطمه جون ابله مرغون گرفت اولش دو شبی تب کرد و بعد دونه درریخت خلی ناراحت شدم ولی دکتر گفت اگه تو بچگی ابله مرغون بگیره خیلی بهتره و تویه خارج برای بچهها ابله مرغون پارتی میگیرن تا اینکه چند روز بعد از فاطمه جون من لرز کردم و فرداش دونه ها بیرون امد و واقعا راست میگفت دکتر از فاطمه جون چنتا دونه اونم هر جایی بود و لی از مامان خیلی زیاد بود و واقعا خیلی سخته ادم با بچه خودش ابله مرغون بگیره اصلا نمیتونستم بهتون برسم تا اینکه مامان جون به کمکمون امد و بعدش علی تب کرد ولی دوتا دونه در اورد که نمیدونم ابله مرغون بود یا نه انشا.. بوده  اینم فاطمه با یکی از دونه های ابله مرغون ...
11 بهمن 1390

فدای خوابیدنت بشم

گاهی موقع ها که تنها بودم مجبور میشدم اینجوریم خوابتون کنم یا وقتی بهونه میگرفتید و نا اروم بودید و براتون لالایی میخوندم فدای علی بشم که بعداز کلی بازی خسته شده و اینجوری لالا کرده ...
11 بهمن 1390